ماجراهای من و کارم (2)
اول از اینکه بی نهایت شیطون شدم !!
مشخصه بارزم این روزها اینه که اصلا غذا نمی خورم !!
دهنم و قفل میکنم هر چی هم که بهم بدن اونقدر نگهش میدارم بعد همه رو با هم میدم بیرون
اینگده حال میده ... مامان و یاسمن کلی برام شعر میخونن و یاسی کلی برام می رقصه تا غذا بخورم منم همه رو تو دهنم نگه میدارم تا مامان میخواد به خودش بجنبه یا عطسه میکنم یا سرفه همه رو می پاشم روشون!!
اونوقته که مامان عصبانی میشه و پیش بندم و باز میکنه با عصبانت صورتم و می شوره تازه منم خوشحال میشم که از غذا خوردن راحت شدم ...
اینا واسه غذا ... اما شیر خوردنام هم مدل خودشو داره تو خواب فقط خوب میخورم بیدار باشم باید کلی نازم و بکشن تا شیشه رو بزارم دم دهنم تازه اونم بعضی وقتها دهنم قفل میکنم که اصلا تو دهنم نره 
ماجرایی شدم واسه خودم ... خوب دوست ندارم هیچی بخورم میخوام فقط بازی کنم ..
تازه زندایی هم هفته گذشته کلی از دستم شاکی بود و به مامان گفته بود که من هیچی نمی خورم ...
تا مامان و عصبانی میکنم براش دست دستی میکنم تا بخنده و ماچم کنه ... یا بعضی وقتها قهر میکنم و سرم و میکنم توی بالشتم که دل مامان و ببرم ..
گاهی هم الکی لبام و ور می چینم که یعنی من غمگینم اون وقته که مامان حسابی من و می چلونه و یادش میره که هیچی نخوردم...
تازه تو هفته گذشته بابام و هم کلی اذیت کردم هی شیرهای متفاوت برام خرید تابببینه کدوم می خورم ولی من هیچکدوم و خوب نمی خورم آخر سر تصمیم گرفتم شیر بیومیل پلاس و بخورم که اونم دیشب بابا رفت برام یک کارتون بگیره که داروخانه ها هیچکدوم نداشتن... دلم واسشون می سوزه 
دیگه از کارام اینه که تمام خونه رو غلت میزنم گاهی با سینه خیز گاهی هی برمیگردم و می چرخم .. اگه دستمال کاغذی ببینم که دیگه خودمو هر طوری شده بهش می رسونم تا حسابی بخورمش
جغ جغه هامو خیلی دوست دارم اما یه موش قرمز دارم که دیوونشم ... اونقدر می خورمش که تا شب حسابی خیس میشه
خونه زندایی بعضی موقع ها حسابی لوس میشم .... با دایی اکثرا می رم حموم و حسابی حال میکنم .. تازه همش هم دوست دارم سر به سر هلیا بزارم 
صورتم دوباره گل من گلی شده ... معلوم نیست برای زمستونه یا این شیرهای بدمزه که هی به خوردم میدن
راستی نگفتم تنها چیزی که دوست دارم بستنی است با خامه ...
وای بهترین موقع اون زمانیه که مامان کاسه بستنی و با خامه میاره همش نگاش میکنم تموم نشه وقتی هم تموم میشه بازم میخوام ...
دیگه اینکه دوست دارم توی صندلی غذام کنار بابا اینا بشینم و از غذای اونا بخورم ... مخصوصا قرمه سبزی !!
چیکار کنم این غذاهای بدمزه رو دوست ندارم که بهم میدن !!

اما عکسام ::


این سوئیشرتم زندایی برام خریده اینگده دوستش دارم ..

دیگه مامان زیرم پتو پهن میکنه برای اینکه عادت کردم هر چی روی فرش پیدا کنم بخورم !


اینم جغ جغه هام و موش خوشجلم

می تونم حسابی دماغ این موشو بخورم

هر جای خونه برم با خودمو می برمش

حتی توی عکسهام هم باید باشه

موشم و نمی دم !!

اینم لپام که گفتم قرمز شده

خنده های خوشجلم

اینجا هم حسابی آقا شدم ..

چقدر عکس می گیری؟؟

برو دیگه میخوام بخوابم

دیدی خوابم میاد برو دیگه ...


و تمام!
ادامه دارد ......


ماجراهای من و کارم (2)
